تبليغاتX
پرســه در تاریکی
حاصل عشق مترسک به کلاغ‘مرگ یک مزرعه است...
روانشناسان بر آنند که احساسات بشری نشات گرفته از 4 حس بنیادی اند که 3 تای آنها بد و تنها یکی خوب است.

1-ترس 2-دلهره یا نگرانی 3-غم 4-شادی
fear stress grief happiness

برای مثال وقتی انسان عاشق می شود ممکن است هم شاد باشد و هم نگران. بیان این مطلب تا اندازه ای کلیشه ای به نظر می رسد. از این جهت که ما به دنبال آن هستیم که هر حسی را در هر لحظه و مکانی به صورت تابعی از 4 حس بنیادی مستقل تعریف کنیم.

آنچه به ذهن خطور می کند این است که مصداقهای طبیعی کاملا با تعاریف سازگار نیستند. البته چنین نتیجه گیری هم کاملا عجولانه به نظر می رسد. زیرا احساس ذاتا قابل تعریف نیست! احساس همان چیزی است انسان حس می کند و بس. لهذا نمادها، نشانها، کلمات و آلات ساده سازی دیگر همچون زبان (Language) هیچکدام توان بیان آن را ندارند لااقل به طور کامل.

برای مثال حس "امید" نه تنها در افراد مختلف متفاوت است بلکه در هر جنبه ای از روحیات افراد عوض می شود. ولی به طور اجماع حسی خوب محسوب شده در گروه 4 قرار می گیرد.

شالوده پیشرفت بشریت به صورت گروهی بر اساس احساس و القای متقابل آن بوده است. اختراعاتی چون زبان خواندن و نوشتن درعصر قدیم و emoticonها و اختصارات و اصطلاحات اینترنتی (مانند brb و ...) در عصر جدید همگی در راستای شفاف سازی این مهم بوده است. حتی تمام شاخه های علوم نیز در این راه (القای احساسات) از دیرباز به بشر خدمت کرده اند. توجه کنید که در اینجا از لفظ "القاء" استفاده شده است و نه "انتقال" که دلیل آن هم آشکار است. چون هیچ وسیله ای برای القای کامل (انتقال) اختراع نشده است.

نوزاد در حال گریه، CIA، آبی و... اینها همگی علایمند! چه القاءاتی در شما ایجاد می کنند؟ ممکن است به موضوعاتی چون "گرسنگی" و "Central Intelligence Agency" و آسمان بیاندیشید و یا "تشنگی" و "سیاه یا فضولی(!)" و آرامش. در هر حال هر شخصی با دیدن هر نمادی مجموعه ای از احساسات به مغزش خطور می کند. حتی احساسات خوانندگان این وبلاگ هم کاملا با هم یکی نیست. (مثلا ممکن است برای نویسنده افسوس بخورید که برقم چه بلاها بر سر آدم نمی یاره!!!!)

خالی از شوخی، ملتها، دولتها، مردم همگی میلیاردها دلار در این رابطه خرج می کنند. شرکتهای برزگی که برای القای مشتریان خود دست به هر گونه تبلیغاتی از قبیل سیاسی، مذهبی، جنسی و... برای عوام فریبی می پردازند.

در پایان چند سوال باقی می ماند:

یک اینکه آیا احساس تجزیه پذیر است؟ و اگر بله تا چه حد و کلا چرا؟

نقش احساسات در تکامل تقابلات انسانها چگونه بوده است؟

اینکه القا بهتر است یا انتقال؟ چرا؟

چه برآوردی از آینده دارید؟

سوال که زیاد هست ...

                             ( یـــــا علــی )

+ نوشته شده در  ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 
جا دوگری که روی درخت انجیر هندی زندگی می کنه

به لستر گفت:یه آرزو بکنه تا اون براش با جادو براورده کنه .

اون هم آِرزو کرد که حق دو تا آرزوی دیگه هم داشته باشه

دوباره .

یعنی حالا به جای یه آرزو با زرنگی سه تا آرزو داره .

بعد هم با هر کدوم از این سه آرزو  مشخصا آرزو کرد برای سه تا

 دیگه آرزو

که شد نه تا آرزوی تازه

به اضافه همون سه تا آرزو

بعد هم با هر کدوم از این دوازده تا آرزو با زرنگی آرزوی سه تا

 آرزوی دیگه کرد

که رسید به چهل و شش تا یا پنجاه و دوتا شاید؟

خلاصه بهر حال از هر آرزوش

در جهت آرزو برای آرزوهای دیگه  استفاده کرد هی اومد روش

تا رسد به پنج میلیاردو هفت میلیون و هجده هزارو سی و 

 چهارآرزو .

بعد این ها رو روی زمین پهن کرد

شروع به کف زدن و دور اون ها رقصیدن کرد

و بنا کرد جست و خیز کردن و آواز خواندن

بعد نشست به آرزوی آرزو های بیشتر کردن

باز هم بیشتر... باز هم بیشتر... تا اینکه چند برابر شدند

در حالی که باقی مردم این میون می خندیدند دادو هوار می

کردند

همدیگر رو دوست می داشتند به دیدن هم می رفتن

و عا طفه نثار هم می کردند

لستر وسط ثروتش نشست و اونهارو  عین کوپه طلا گذاشت

روهم تا شد قد  یه کوه .

هی نشست و شمردشون  تا اینکه پیر شد

یه شبی هم دیدند که مرده

               آرزوهاش هم کنارش تلنبار شده

همه رو شمردند و دیدند که حتی یه دونه هم گم نشده

همشون از نویی برق می زدند

بفرمایین چند تا بردارین

در این میون به یاد لستر هم باشین

که در این دنیای سیب و بوسه و کفش

اون آرزو هاش رو با آرزو کردن حروم کرد همش !

 " شل سیلورستاین"

                                        ( یــــا علـی )

+ نوشته شده در  ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 
لحظه ای بایستید به این فکر کنید که چه می کنید؟ برای چه این کار را می کنید؟ برای چه برای این کار آن کار را می کنید؟ ...

دلیل پی دلیل بیاورید تا ببینید به کجا می رسید! در این میان چه التزاماتی بوده است که شما را بدین کار وادار ساخته است! آیا شما آدم مطیع و فرمانبرداری هستید ویا سرسخت و لجوج! در اغلب موارد افراد به لحاظ منافع شخصی خود به یک سری کارها به صورت سلسله وار دست می زنند. اقلیتی هم وجود دارند که کارهایشان به نفع دیگران است یعنی به این نیت آن کار را انجام می دهند.

در حقیقت آن اکثریت نیز به خیال خودشان کارهاشان به نفع خودشان است چرا که از سود و منفعت اصلی شاید تنها ذره ای نصیب آنها شده باشد و آنها از این امر یا غافلند و یا بدان اهمیت نمی دهند!

به این نکته هم توجه کنید که تعریف واژه "نفع" بسیار مشکل است و تنها نوع مادی (مثل پول، ملک، دارایی، و...) را شامل نمی شود و حتی می تواند بعد معنوی داشته باشد و از این جهت نفع معنوی بسیار هم پسندیده و ستودنی است بر خلاف نفع مادی از جهت جاودانگی و تقدس!

درک نفع کار بر اساس همان دو وسیله معروف هوش و تجربه صورت می گیرد و ارزیابی آن توسط عقل صورت می گیرد. پس لذا هر شخصی از کار خود ارزیابی بخصوصی دارد! اما متاسفانه یا خوشبختانه ما انسانها به تجارب بیشتر از هوش پناه می بریم و همین امر موجب می شود که آن دسته ای که از هوش خود نهایت استفاده را می کنند موفق تر باشند و بقیه را در روندی قرار دهند که در جهت آن قدم بر دارند! تئوریسینها همواره انسانهای هوشمندی اند اما شبه تئوریسینهایی نیز وجود دارند که تنها قادرند افرادی را که به تجربیات واهی وابسته اند را فریب دهند و با اعمال قدرت بقیه را نیز به فرمانبرداری وادارند! چنانچه نتایج تفکر آنها به وضوح در برخی ملل ناموفق مشاهده می شود.

بدتر از اینها، سیاستهای ماهرانه ای است که به طرز خارق العاده ای در جوامع پیشرفته اجرا می گردد و همگان خود را ملزم به اطاعت از آنها می بینند زیرا منافع خود و جامعه خویش را در آن می بینند. در این میان برخی تفکرات در میان عرف بوسیله تبلیغات القا می شود که ذهن همگان را به خود مشغول می کند و در مجموع روزمره گی به صورت یک برنامه بلند مدت رواج می یابد و نوزادان نیز بعد مدتی در یکی از شریانهای آن قرار می گیرند و رشد می کنند و بار می آیند. آینده بازیچه ای می شود در دستان کسانی که پول و قدرت القای تفکرات خویش را بیشتر داشته و دارند و تدابیرشان بر مسند قوانین یا عرف اجتماع قرار می گیرد.

فرمانبرداری از قوانین برای جلوگیری از هرج و مرج و بی نظمی الزامی است چنانچه حق بودن یا نفع معنوی آن برای همه انسانها کاملا مشهود باشد. چنین قوانینی وضع نشده و نخواهد شد و نتایج زاده شده از آن ناهنجاریها و شورشهای اجتماعی است. دقت کنید که ارزش اعمال تنها با میزان عقل سنجیده می شود که در افراد گوناگون متفاوت خواهد بود لذا در همین حد که نیت عمل پاک باشد با معیار عقل کافی است.

هدف از ارســال این مطلب القا عقیده خاصی نیست بلکه تنها برای آگاهسازی ذهن خواننده برای تفکر است. شاید من نوعی هم ندانم که چه می خواهم بگویم ولی شما فکرتان را بکار اندازید.

می توان خیلی دورها را نزدیک احساس کرد!

"به بالا نگاهی انداخت
اشعه آفتاب به سویش زبانه کشید
دوباره سر به گریبان فرو برد
پلکهایش را بر هم بست
عزمش را جزم کرد
اینبار هم چشم به آسمان دوخت
ولی این بار فرق داشت
تحمل کرد تا ابرها کنار رفتند
باز هم مقاومت کرد
در حالی که اشک از رخسارش جاری بود
رهگذری زو پرسید:
به چه خیره شده ای؟
روشندل عاشق جواب داد:
به آتش فروزانی که بینایان از رویت آن عاجزند!"

                                            ( یــا علـی )

+ نوشته شده در  ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 

به نــام او

من بدیدم روی تو            ای ماه و شمع روشنم
هرجا نشینم، خرمم          هرجا روم، در گلشنم
من آفتاب انور ام                خوش پرده ها را بردرم
من نوبهار ام، آمدم             تا خارها را برکنم
 

با شمایم، آنگاه که بین شمایم، بی شمایم، هرگاه که در تنهایی خویش، غرقه افکارم.چون با شمایم، به شما احساس نیاز میکنم، آنوقت که بی شمایم، احساس بی نیازی.خدا را میپرستم و شما در تضاد با اویید، اما من هم از همین خاک ام.نیازم او و ملزوماتم شما.هروقت از گذر زمان به گوشه ای پناه میبرم، میبینم آن حقیقتی که باید، اما من هم در گذرام.شاید در راه رسیدن به او، چند صباحی هم باید با شما بگذرانم.

نی من منم، نی تو تویی، نی تو منی      هم من منم، هم تو تویی، هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار ختنی                 کاندر غلط ام، که من تو ام، یا تو منی

اغلب راهها رو رفته ام، اهل تکرار نیستم.بقیه راهها هم آدم خودش رو میخواد که من نیستم.برای همین از کنار اغلب مسایل با یک لبخند و یا نهایتا سکوت، میگذرم.اوایل فشار زیادی رو تحمل میکردم، اما الان عین بدنه فراری، فیبر کربن چند لایه، ضد ضربه شده ام.ضربه ای که بقیه به من میزنن بیشتر از اونی که به من آسیب برسونه، خودشون رو له میکنه (قانون سوم نیوتن!!!).هضم و درک مسایل برام خیلی راحتتر شده، اما همین هم من رو به یه خلسه برده.یک بهونه، یک تکون، کار خودش رو میکنه.منتظر همون بهونه میمونم، اما از نوع خوبش، نه لزوما بهونه زمینی.

گویم سخن را باز گوی           مردی کر ام، زآغاز گوی
هین بی ملولی شرح کن       من سخت، کند و کودنم
گوید که آن گوش گران           بهتر ز هوش دیگران
صد فضل دارد این بر آن          آنجا هوا، اینجا منم

سلام، منزل خداست؟ این منم مزاحمی که آشناست. هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است، ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست. شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است، به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد، خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟ چرا صدایتان نمی رسد؟ کمی بلند تر، صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم، شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست...

( هرچقدر که اوج بگیری، به چشم آنها که پرواز را باور ندارند، کوچکتر میشوی...)

                                                                     ( یـــا علـی )

+ نوشته شده در  ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 
.

.

.

این صبح، این نسیم،

این سفره مهیا شده سبز،

این من و تو،

همه شاهدند،

 که چگونه دست و دل به هم گره خوردند،

یکی شدند و یگانه.

تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد،

آمدی و آمدیم،

اول فقط یک دل دل بود،

یک هوای نشستن و گفتن،

یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن،

یک هنوز با هم ساده ...

رفتیم و نشستیم، خواندیم و گریستیم،

بعد یکصدا شدیم،

هم آواز و هم بغض و هم گریه،

هم نفس برای باز تا همیشه با هم بودن،

برای یک قدم زدن رفیقانه،

برای یک سلام نگفته،

برای یک خلوت دل خالص،

برای یک دل سیر، گریه کردن،

برای همسفر همیشه عشق، باران ...

باری ای عشق،

اکنون و اینجا، هوای همیشه ات را نمی خواهم،

نشانی خانه ات کجاست؟ ...

.

.

.

.

. حرف آخر

کافیست انار دلت ترکی بردارد ...

من از رمز و راز عشق،ـ

جز همین سه حرف،

سه حرف ساده ی میان تهی،

چیز دیگری سرم نمی شود.

من سرم نمی شود،

ولی راستی ...

دلم که می شود! ...

.

.

صدای خالص اکسیر می دهد، این نوش ...

.

.

.حرف آخر

بگو باران،ـ

حتــی باران،ـ

پا نگذارد به زلال ساحل من ...

 

                                                    ( یــــــــــا علـی )

+ نوشته شده در  ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 
شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه...
شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن
شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن
شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌ دوباره لاف زدی؟؟
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر
شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف
شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن
شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی
شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه
شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن
شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی..
شهر هرت جایی است که .......
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!

 

به یـــاد چند جمله از بزرگان میافتم که برای شما نقل میکنم:

 دراین خاک،دراین پاک،به جز عشق،به جزمهر،دگرهیچ نکاریم( مولانا)

 دل دلایلی دارد که عقل به طور کلی ازآن بی خبراست.( پاسکال)


 هرکسی چیزی را می بیند که آن را در قلب خود حمل می کند.( گوته)


 فقط آنها که رنج می برند می توانند عشق بورزند وفقط آنها که عشق می ورزند میتوانند زنده بمانند.( دکارت)


 عشق حیات عاشق را تشکیل می دهد وگرنه معشوق بهانه است.( ناشناس)


 مرا اندکی دوست بدار ولی طولا نی.( ناشناس)


 معتقدم که سرنوشت انسانها را فقط محبت معلوم می کند وبس.( شکسپیر)


 شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد.( زرتشت)


 آنجا که مهربانی نمیتواند راه برود،می خزد. ( ناشناس)

                                                                  ( یـــا علی )

+ نوشته شده در  ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 

چه کسی باور میکند ؟

 

رستم !

 

از هرآنچه بوی عشق میدهد ... از تو ...

 

من به نهایت رسیدم ...

 

توانستم عشق را در پستوی خانه ی دل نهان کنم

 

و اکنون

 

از هرآنچه بوی تعلق می دهد آزادم !

 

چه کسی باور میکند ؟

 

توانستم !

 

توانستم تورا دوست بدارم ...

 

توانستم با نگاه آسمانیت کنار بیایم

 

و با چشم سر ... نه با چشم دل ...

 

به تو نگاه کنم !

 

توانستم برای اولین بار و آخرین بار

 

به هرم نفسهایت و به گرمی دستانت اعتماد کنم

 

و شاخه ی خشک بی اعتمادیم را

 

زیر پاهای اعتماد تازه ام له کنم !

 

و اکنون

 

تو با منی ... تو در منی و هنوز هم از آن منی ...

 

اما نه در اینجا ...

 

در هرکجا غیر از اینجا ...

 

تو در همه جا ... در همه وقت ...

 

از آن منی ...

 

باور میکنم !

                                            ( یــــا علــی )

+ نوشته شده در  ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 

خدای فرشته ی مرگ عزرائیل را فراخواند ...

 

فرمود : برو و سلام خدایت را بر زمین برسان .

 

گفت : فقط سلام برسانم ؟

 

فرمود : سلام برسان و به وظیفه ات عمل کن !

 

عزرائیل  که پر گشود تا به  پرواز در آید فرشتگان با صدای بلند  گفتند :

 

" این چه سر است که خدای ... خاک ذلیل زمین را چنین عزیز میدارد ؟

 

ندا آمد : شما چه می دانید که مارا با این مشتی خاک از ازل تا ابد  چه

 

کارها در پیش است ؟

 

گفتند :ما ندانیم تو بگو ای حضرت غنا و استغنا تا بدانیم و آرام گیریم ..

 

ندا آمد : عشقی است که از ازل مرا در سر بوده ...... کاری ست که تا

 

ابد مرا در پیش است ....

                                           

 

و امروز ...

 

چیزی در درونم مرا از من تهی میکند

 

باید خود را ببخشم

 

باید برای تمام روزهایی که نخندیدم

 

برای تمام لحظاتی که منفورانه سوزاندم

 

برای تمام روزهای بد !

 

خود را ببخشم ...

 

می خواهم کمی خودم باشم

 

و شوق آن روزهای اول را

 

دوباره تجربه کنم ...

 

میخواهم از هر احساسی تهی شوم و

 

تنها عاشق باشم ...

 

میخواهم " تنها " عاشق بمانم ...

 

از هرچه گذشت و از هر چه هست  گذر میکنم

 

درین هوا ...

 

نفسی از سر عشق میکشم

 

و شوق زنده بودن را با همه ی وجود حس میکنم !

 

من امروز

 

سر شار میشوم از حس زندگی...

 

عازم سفر میشوم !

 

به بی نهایت میروم تا در آنجا نفسی تازه کنم

 

دستانم خالی ست ...

 

عشق را با خود می برم !

 

و  _ عشق _

 

همراه همیشگی من است ...

 

TinyPic image

                                                                    
                                                              ( یــــا علــی )
+ نوشته شده در  ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 

زبانهای عشق

 عشق برای گروهی از مردم یک انتخاب آزاد است در صورتیکه برای گروه دیگر تنها یک احساس محض می باشد. عشق زبانی است که هر یک از ما انتخاب می کنیم تا از طریق آن با یکدیگر گفتگو کنیم. اما چگونه می توان زبان عشق را فهمید در جائیکه احساسات ما از جانب یکیدیگر جریحه دار شده وبخاطر شکست های گدشته مان مملو از خشم و عصبانیت هستیم. برای پاسخ به این سئوال باید این واقعیت را در نظر داشت که همه ما این ظرفیت را دارا می باشیم که با انتخاب های نادرست و ضعیف خود باعث رنجش و جریحه دار کردن دیگران می گردیم.  اگر چه شاید انتخاب های ما در جای خود کاملا منطقی و موجه بنظر برسند اما نمی تواند الگوی دائمی گردد که همیشه از آن استفاده نمود. عشق پاک کننده گذشته نیست بلکه بوجود آورنده محیطی است که در آن می توان آینده جدیدی را تصویر کرد. هنگامیکه ما انتخاب میکینم تا به جای زبان احساسی(عشق) خود به زبان احساسی همسر خود صحبت کنیم ما ایجاد کننده جوی هستیم که در آن می توان با مشکلات و شکست های گذشته روبرو شد یعنی موضوعی که همیشه در پس پرده بوده است. این موضوع همان زبان عشق است.

مفهوم و در ک زبان عشق:


یکی از مشکلات زبان عشق درک زبان احساسی همسر (فرد مورد علاقه) می باشد که اغلب ما را در موقعیتی قرار می دهد که بنظربه پایان خط رسیده ایم. مرحله ای که در آن تکیه کلام و سخن روزه مره این می گردد که دیگر نمی توانم با او زندگی کنم و دیگر هیچ احساسی نسبت به او ندارم. این موضوع دلیل موجه و قطعی در ذهن ما می گردد که به ما اجازه می دهد تا رابطه خود را با طرف مقابل خاتمه یافته بدانیم و بدنبال منبعی دیگر برای پر کردن مخزن احساسات خود بپردازیم. اما آیا این واقعیت محض است یا نتیجه گیری است که ما به آن رسیده ایم.

تجربه عاشق شدن یا در عشق فرو رفتن موضوعی است که برای خیلی از زوجها در اولین دوره آشنایی اتفاق می افتد و غالبا افراد تصور می کنند که طرف مقابل فرد کامل و عالی است که بدنبال او می گشتند. در واقع عشق در اینجا یک زبان احساسی است که با تعریف و تمجید و سرسپردگی در برابر معشوق باعث می گردد که این ایده را به فرد عاشق بدهد که در این رابطه شکست وجود ندارد و همه چیز عالی خواهد بود. واقعیتی که نباید فراموش شود این است که ما در کنار تجربه ارضا شدن احساسی باید بدنبال پاسخگویی به نیاز های اساسی خود نیز باشیم. این موضوع می تواند تغییر دهنده زندگی ما باشد.

زبان عشق،یعنی درک متقابل یکدیگر نه تنها گفتگو به زبان احساسی(عشق) خود بلکه به زبان احساسی(عشق) همسر خود نیز. بطور نمونه در یک زندگی مشترک زمانیکه من تصمیم می گیرم تا به نیاز های همسرم توجه کنم و به او پاسخ دهم این عملی است انتخابی که من هر روزه آنرا انتخاب می کنم تا برای همسر خود انجام دهم. این عملکرد مرا قادر می سازد تا به زبان احساسی همسر خود صحبت کنم و به نیاز های عمیق او پاسخگو باشم و بدین شکل است که روابط ما نه تنها در سطح بلکه در عمق نیز گسترش یافته و می تواند ثبات داشته باشد

تغییر زندگی مستلزم باورهای ماست:


اگر چه شاید این موضوع بسیار ابتدایی باشد و یا در مورد بارها شنیده باشیم اما آنچه که تغییر دهنده این موضوع از یک باور به موضوعی عملی می گردد عمل به آن است. متاسفانه عده بسیاری از مردم برای پایان دادن به این رابطه به کوتاهترین راه حل یعنی طلاق و ازدواج مجدد می روند عملکردی که در ذهن آنها پاسخی به مشکلات آنها است. آمار و ارقام در این رابطه نشان میدهد که 60 درصد ازدواج های مجدد به طلاق می انجامد. حقیقتی که اغلب به فراموشی سپرده می شود این است که هریک از ما به زبان احساسی (عشق) مختلفی ابراز علاقه می کنیم که برای فرد دیگر مفهوم نیست چون زبان احساسی او با ما تفاوت دارد. زبان های احساسی(عشق) را می توان به گروههای متفاوتی تقسیم بتدی نمود که در اینجا  بطور خلاصه به پنج مقوله کلی از آن اشاره می کنیم.

1- ارتباط کلامی یا کلام تایید و تصدیق

ارتباط کلامی یا کلام تایید و تصدیق، یکی از قدرتمند ترین نوع زبان احساسی(عشق) می باشد. چون در آن فرد به زبان ساده بیان می کند آنچه را که احساس می کند. بطور مثال نگاه کنید به این جمله " بنظر می رسه که شما بهترین اشپز برای درست کردن سیب زمینی هستید. " یا " خیلی ممنون برای کمکت در رابطه نگه داری بچه و مراقبت از او "، این زبانی است که در آن عملی را برای فردی که او را دوست می داریم بکار می بریم تا به او کمک کنیم و نه برای خود چیزی را بدست آوریم. 

 

2- وقت گذراندن و بودن با یکدیگر

این زبانی است که فرد مقابل در آن می خواهد که بجای انجام کاری و یا بیان جملات زیبا و قشنگ وقتی را با فرد مورد علاقه خود بگذارند. وقتی که تنها برای بودن با یکدیگر و لذت بردن ازآن می باشد. موضوعی که اغلب در میان زوجین بخاطر مشغله شغلی و یا وظایف منزل به فراموشی سپرده می شود و بجای تقویت روابط تنها به یک وظیفه درمی آید که فرد لازم می داند تا انجام دهد.

 

3- قدردانی کردن با هدایا

برای خیلی از زنان دریافت هدایای چون یک شاخه گل و یا کارتی که در آن از زحمات همسریا فــرد مورد علاقه تشکر و قدردانی شده باشد بسیار مهم است (بعبارت دیگر زبان احساسی که می توان با فرد گفتگو کرد). قدردانی کردن تنها خرید یک شاخه گل و یا فرستادن یک کارت تبریک زیبا نیست بلکه هدیه در واقع معرف ارج نهادن شما بر زحمات و فعالیت های همسر شما می باشد که با این عمل شما به او اعلام می کنید متوجه فداکاری و ازخود گذشتگی های همسرتان در زندگی هستید و به همین خاطر این هدیه را بعنوان سمبلی از محبت و علاقه خود به او تقدیم می کنید

 

4- کمک کردن و دخیل شدن در وظایف روزمره به همسر خود

یکی دیگر از زبانهای احساسی (عشق) کمک کردن و دخیل شدن در وظایف روزمره خانه به همسر می باشد. اعمالی چون نظافت و گرد گیری، شستشو ظرفهای کثیف، تمیز کردن دستشوی و حمام می باشد. این موضوع برای آندسته از افرادی که زبان احساسی (عشق) ایشان این نوع می باشد بسیار مهم و ارزشمند است. شما ممکن است با خرید بهترن کادوها و یا با گذارندن وقت زیاد در کنار همسر و سخنان دوست داشتنی تصور کنید که از همسر خود تشکر می کنید در جائیکه همسر شما تصور می کند که شما او را درک نمی کنید و تمام کارهای منزل را به او سپرده اید. این موضوع پس از مدتی به جایی می رسد که این ایده را معرفی می کند که او دیگر مرا دوست ندارد. به کلامی دیگر این مرحله شروع دروه بحران در زندگی می باشد.

 

5- در آغوش گرفتن و نوازش

نوازش و در آغوش گرفتن یکی از راههای برقراری ارتباط با یکدیگر می باشد. مخصوصا در فرهنگ مشرق زمین که در مواقع مختلف افراد بجای گفتگوی کلامی با نوازش و در آغوش گرفتن فرد به نشانه دوستی و رفاقت، همدردی واظهار تاسف، شادی و وجد با فرد متقابل ایجاد ارتباط می کنند. این زبان احساسی می تواند باعث استحکام روابط گردد و یا تخریب کننده آن باشد. اگر همسر شما دارای این زبان احساسی است و به این طریق شما می توانید با او ارتباط برقرار کنید این موضوع را جدی بگیرید و آنرا هر وقت که لازم است برای همسر خود انجام دهید. زیرا انجام این موضوع است که می تواند به روابط شما پایه و استحکام بخشد و آنرا تقویت نماید.

 

آیاشما تا به حال به این موضوعات توجه کرده بودید. اگر نه بیایید از امروز برای اینکه بتوانید با همسر (فرد مورد علاقه) خود به زبان عشق سخن گفتگو کنید ابتدا دریابید که زبان احساسی (عشق) همسر شما چه می باشد و زبانی که شما با او گفتگو می کنید چیست؟  آیا زبان همسر شما کلام تایید و تصدیق است یا قدردانی کردن با هدایا، دخیل شن در وظلیف روزمره است یا تنها وقت گذرانی با او. این موضوع همان زبان عشق  می باشد که احتیاج به عملکردی روزمره دارد. آیا شما امروز احساس می کنید که رابطه شما با همسرتان به آخر خط رسیده و دیگر از دست او کلافه شده اید. ایا بر این باور هستید که دیگر هیچ احساسی نسبت به او ندارید. اگر اینطور است بیایید قبل از هر چیز به این موضوع فکر کنید که شاید او زبان احساسی مرا درک نمی کند و یا شاید من زبان احساسی او را درک نمی کنم. این موضوع به شما کمک می کند تا بجای کور کردن گره زندگی آنرا با دست های خود باز کنیم و آینده ای را در آن بینیم که بهتر از آنچیزی است که حتی ما فکرش را نمی کردیم .

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتــــر....

                                     ( یـــا علــی )

+ نوشته شده در  ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 

همچنان باران می بارد

همچنان اشک از چشم من

کوچه ها هنوز خلوت و بی رهگذر

و نگاهم خیره به پیچ کوچه

خانه تاریک و تار

عصری حزن انگیز

غروبی سرخ و پر اشک

سرمازده و سیاه پوش تمام بی کسی هایم

بی رمق

باران می بارد

دل پر از تنهایی ست

که حتی اشکی هم در او خانه ندارد

دل پر از لحظه های بارانی ست

صدایی غمگین و پر سوز در کوچه می پیچد

می خواند و می رود.

او هم دلش گرفته

او هم پرسوز است نگاهش

مثل من

آسمان دیگر آبی نیست

پر است از ابرهای خاکستری و پر اشک

خورشیدی نمی تابد

و طوفانی این ابرها را تکان نمی دهد

و گهگاهی نسیمی از سوی او

سروش شادی همراه می آورد

آسمان بارانی است

دیگر قطره های باران آبی نیستند

سیاه و سرد و خشمگین

همچنان سردی انتظار ادامه دارد

همچنان خاطرات خشکیده می سوزند

همچنان باران می بارد

و همچنان اشک از چشم من

وتنهایی یک آریایی در سرزمین خویش

در میان خرافاتی رنگ باخته

تمدنی ۳۰۰۰ ساله اسیر وحشیگریهای اعراب

نمیدانم چه  گویم؟!!!!!!!!!!!!

                                 ( یـــا علــی )

+ نوشته شده در  ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پـرسه نشینان شاهراه تنـهایی حکایت غـم انگیز آماس اندیشـه هایی است که به سبب باور پرواز در زادگاه خویش مسلخ غریبند پیشتر از آنکه زاده شوند.
با دهانی مسخ سکوت و گدای تکه نانی عاطفـه برین پائیـز شکفتن را قد میکشند تا ضیـافت پایش انگشتان همت نیلی آسمان را به بــهانه بنشیند.
(فـــرزان شایسته)

نوشته های پیشین
شهریور 1388
آذر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
دوست دارم
بی صداتر از باران(آرش افشار)
تنهایی های من
کوچه پس کوچه های تنهایی(آرش افشار)
مجموعه کدهای جاوا(عــرفان)
پارسینـــا
معـــراج
هدیه ای از خدا(مژده)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM