تبليغاتX
پرســه در تاریکی
حاصل عشق مترسک به کلاغ‘مرگ یک مزرعه است...

دل من دیر زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان این ساقه نازك را

- دانسته-

بیازارد !



در زمینی كه ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است كه می افشانیم .

برگ و باری است كه می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است



گر بدانگونه كه بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه كس .



زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .



در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو كاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید كرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !



با نگاهی كه در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست یكدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم



بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطر افشان

گلباران باد .

+ نوشته شده در  ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 

000E281B-6F24-1162-A19D80C328EC0000.jpg

ماتیک قرمز یا آلبالویی؟

 نمی دونست کدومش رو به لبش بزنه

اینارو خانم دکتر( فراز)، روزتولدش بهش هدیه داده بود

 اونم کلی ذوق کرده بود

 

...

 

آخرش ماتیک قرمز رو زد!

می خواست همه از حسودی بترکن

آخه همه اینجا بهش حسودی می کردن!

به مدل موهاش که لایر بود

به ابروهای تتو شدۀ کشید ش

به روبالشیه فیروزه ایش...

روبالشیش رو شوهرش( رها) خریده بود

چند شب قبل از این  که اونو کشون کشون بیارنش اینجا

و تو اون چند شب هر دوشون رو همون بالشی

خوابیده بودن که این روبالشیش بود

هنوزروبالش فیروزه ای بوی اودکلن شوهرشو می داد

بوی بالدن سارینی.... یادِ اودکلن کریستین دیور خودش افتاد

 که معلوم نشد کجا گم وگور شد!

دلش واسه خونش تنگ شده بود

 به خصوص واسه استخر خونه

 که دورش پر بود ازشمعهایی که اون درست کرده بود

واسه صندلهای منجوق دوزیه زردِ هندیش

واسه سیگار(مُـــر) که  یواشکی و با ولع

قبل از شروع حملات عصبیش می کشید

واسه بوی توتون و اودکلن و تن عرق کرده شوهرش

تو نیمه های شب..........

 کلاس کار درمانیه رقص شروع شده بود

همه بچه های بخش رفتن کلاس

اما کلاس اون بالاتر از اونا بود که بخواد به این سازا  برقصه!

 مثلا خدا بخواد

 اون خودش روان شناس بودو شوهرش  جراح مغز

جاش بین این امل ها نبود که!

تو این آسایشگاه روانی  لعنتی...

...

  رها اودکلن  " کُ کُ مادمازل"  رو انتخاب  کرد

واسه مهمون امشبش...........

 

خانومه٬

زن زیبایی بود با موهای بلند پر کلاغی

 که  موقع خواب وقتی پریشون می شد

روبالشی قرمز تازه ای که رها خریده بود رو

 بد جوری به چشم می آورد...

...

از اون شب

11 سال گذشته... هر دو رو بالشی...  پوسیدن

یکی تو ...خونه مجردی  رها

که پر و خالی میشد از زنهای تاریخ مصرف دار

یکی کنج تیمارستان...

 

                               با دیوارهای آبی تموم نشدنیش......

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پـرسه نشینان شاهراه تنـهایی حکایت غـم انگیز آماس اندیشـه هایی است که به سبب باور پرواز در زادگاه خویش مسلخ غریبند پیشتر از آنکه زاده شوند.
با دهانی مسخ سکوت و گدای تکه نانی عاطفـه برین پائیـز شکفتن را قد میکشند تا ضیـافت پایش انگشتان همت نیلی آسمان را به بــهانه بنشیند.
(فـــرزان شایسته)

نوشته های پیشین
شهریور 1388
آذر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
دوست دارم
بی صداتر از باران(آرش افشار)
تنهایی های من
کوچه پس کوچه های تنهایی(آرش افشار)
مجموعه کدهای جاوا(عــرفان)
پارسینـــا
معـــراج
هدیه ای از خدا(مژده)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM