تبليغاتX
پرســه در تاریکی - سمفونی تنــهائیم
حاصل عشق مترسک به کلاغ‘مرگ یک مزرعه است...
الهی!

 

   دستم گیر که دست آویز ندارم...

                               و

                 عذرم پذیر که پای گریز ندارم.

 

به خط خود نوشم

شاعران از عشق بیزارند

اگر گاهی

سرودی قصه ای حرفی

حدیث تازه ای دارند

هر از گاهی میان برگ کاغذ

از کسی چیزی عزیزی اسم می آرند

نه اینکه عاشقند بلکه ام

                   خود آزارند

                         و بیمارند

                              و بیمارند

                                   و بیمارند...

دیرزمانی نیست که طعم گس درد در اندامهای بی رمقم رخنه کرده است، هنوزبه ماندگاریش نمی اندیشم هرچند که ذهن نیز گاه با جسم دردآلودم کشیده می شود و سودای جاودانگی این مهمان ناخوانده خراشش میدهد.

گاهی فکر میکردم تنهایی را هیچ مکملی هست که دیوانگیش را تسکین دهد ومالیخولیایی های هنگامه های عزلتم را جنون آمیزترکند و بی جواب به آینه و چهره پرسش گری می نگریستم که غافل از جوابی بود که به سرعت خود را به آغوشش پرتاب کرد.

بدن مچاله شده ام در نیمه های شب آن هنگام که تمایز میان رویا و حقیقت ازدرک روز و شب سخت تر مینماید پاسخ سوالم را فریاد می کند.

و من از خود زاده میشوم ، به دستهای ناتوان و پاهای دردناکم لگد می زنم. و درمیان غباری ازعرق شرم و اشک حسرت تلو تلو خوران به چپ و راست پرتاب می شوم تا به آنها می رسم. در آغوششان می گیرم و  برحماقت خودم لعنت می فرستم.

 باقیمانده های دردکشیده ام گذشته را زنده می کنند.

روتختی چهل تکه ای که مادربزرگ برایم می دوخت و درد قدرتمندترازآن بود که تمامش کند.

باغچه همیشه سبزپدربزرگ که بعد از تسلیم درمقابل درد، تصویرزیبای گلهای همیشه بهار و به ژاپنی های حیاط قدیمی اش از مقابل دیدگان تب آلودم محو می شود.

رکوئیم خودم را می شنوم که از دوردستها به گوش می رسد، طنین دل انگیزش که مرگ و زندگی را باهم درگوشم زمزمه می کندبه ریشه های اندامهای  پوسیده ام ضربه میزند . به عضلات منقبض شده انگشتانم خیره می شوم . آخرین موسیقی های نواخته شده با این اندامهای واقعی را به یاد می آورم.خمیده می شوم.پیر میشوم. می میرم و ازنو متولد می شوم. پروانه ای درکنارم می نشیند. بالهایش سوخته است. شعله های شمع در مقابل چشمانم می رقصند.کله ام داغ می شود. به سختی دست بر بال پروانه می گذارم. چراغها را روشن نمی کنم. همه چیز زمینی را فراموش می کنم. دفترقلبم را برای ثبت آینده ام به دیگران می سپارم.

حال میدانم که روتختی چهل تکه مادربزرگ وباغ سبزپدربزرگ از آن من است وانگشتانم درحال نواختن زیباترین قطعات موسیقی اند... نه زمینی که درآسمانی ترین گوشه ذهنم.

احساس بی کسی می کرد

اما نگران نبود

ازجا برخاست

جسدش را که برکف اتاق افتاده بود، ندید

ناپیدایی اش رادرآیینه ندید

به میز نزدیک شد

شعر ناتمامش را خواند

و برآخرین برگ دفتر نوشت

    هنوز هم زیبایی، زندگی!

                                                                      ( یـــا علـی )

+ نوشته شده در  ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط فـــرزان شایسته | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پـرسه نشینان شاهراه تنـهایی حکایت غـم انگیز آماس اندیشـه هایی است که به سبب باور پرواز در زادگاه خویش مسلخ غریبند پیشتر از آنکه زاده شوند.
با دهانی مسخ سکوت و گدای تکه نانی عاطفـه برین پائیـز شکفتن را قد میکشند تا ضیـافت پایش انگشتان همت نیلی آسمان را به بــهانه بنشیند.
(فـــرزان شایسته)

نوشته های پیشین
شهریور 1388
آذر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
دوست دارم
بی صداتر از باران(آرش افشار)
تنهایی های من
کوچه پس کوچه های تنهایی(آرش افشار)
مجموعه کدهای جاوا(عــرفان)
پارسینـــا
معـــراج
هدیه ای از خدا(مژده)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM